close
تبلیغات در اینترنت
چند غزل از دکتر مجید عزیزی-خرم آباد
دور جدید قالب های سایت و وبلاگ

دور جدبد تعمیر قالب های وب سایت

شما میتوانید قالب های قدیمی رو بدون نقص دانلود مجدد نمایید

در صورت وجود هر نقص یا ایرادی در قالب ما رو در جریان قرار بدید 

+ امکان ویرایش قالب برای خریدار

+ امکان ویرایش قالب برای تمام سرویس های وبلاگ ساز

+ سفارش و ساخت قالب جدید

آخرين ارسال هاي انجمن
چند غزل از دکتر مجید عزیزی-خرم آباد

 

 

 

باران به‌ هم زد شاخۀ خاکستری را

باران نمی‌فهمید چیزِ دیگری را

 

 بادی به گندمزار موجی زد، تکان داد

از روی گوری یاس‌های پرپری را

 

روی قلمدان حس و حال رفتنت هست

وقتی تعارف می‌کنی نیلوفری را

 

 از قایقت دستی تکان دادی برایم

در چشم‌هایم غرق کردی بندری را

 

 بعد از تو تنها بودنم را دوست دارم

با گریه می‌سازم جهان دیگری را

 

 یک روز می‌فهمی غمم درد کمی نیست

پس می‌فرستی آنچه با خود می‌بری را

 

 

مجید عزیزی

 

گذاشتم که بسوزم، بهار قسمت نیست

 

که هر که دود نشد زیرِ بارِ منّت نیست؟

 

منم که ساز ِ خودم را زدم ، اگر کفر است

 

نمازِ مردمِ دیوانه با جماعت نیست

 

اگر چه سجده نکردم، قبول کن بی شک

 

عبادت از سرِ اجبار هم عبادت نیست!

 

تمامِ عمر به بدنامی‌ام نفهمیدم

 

 که آخرین ثمر دوستی خیانت نیست 

 

سکوت می‌کنم اما نه از رضایت، نه!

 

که گاه سرزنشی جز قبول تهمت نیست

 

 

بهار رفت و زمستان زغالمان گل داد

 

بهار فصلِ درختان بی‌لیاقت نیست

 

 

 

وقتی که تنها بودنت تقدیر باشد

 

باید دلت از دارِ دنیا سیر باشد

 

این روزها باور ندارم بودنم را

 

از من! همین دیوانه در زنجیر باشد!

 

دیگر نمی‌ترسند آهوها، چه سخت است

 

در چشمه تصویرِ پلنگی پیر باشد

 

درسی که تنهایی به من آموخت این بود:

 

لبخند شاید نیَّتش تحقیر باشد

 

شب‌های آخر، مانده‌ام با نور ِمهتاب

 

از قلّه، جنگل وسعتی دلگیر باشد

 

بدجور دلتنگم، بیا تا فرصتی هست

 

ای مرگ! می‌ترسم که فردا دیر باشد. 

 

مجید عزیزی

 

این از حقیقت‌های تلخ روزگار است

 

گاهی درختی روزِ مرگش در بهار است

 

 

می‌دانم از یادت نخواهم رفت دیگر

 

از شاخه‌گل‌هایی که بر روی مزار است!

 

 

از قلّه می‌شد ماه را قاپید، امّا

 

گاهی پلنگی زخم‌هایش بی‌شمار است

 

 

موجی که روی ماسه‌ها جان داد فهمید

 

افتاده بودن آبروی آبشار است

 

 

تقدیرِ ما این بوده، حرفی نیست وقتی-

 

آتش نصیبِ سینه‌های داغدار است؟

 

 

هرجا عدالت نیست باید گرگ باشی

 

این از برادر‌های یوسف یادگار است

 

 

از من نخواه این‌جا بمانم، دست من نیست

 

سیلاب تا پهنای دریا بی‌قرار است. 


مطالب مرتبط
بخش نظرات اين مطلب
آخرين نظرات ثبت شده براي اين مطلب را در زير مي بينيد:
  • irani گفته: irani مي‌گه:
    اين نظر در تاريخ 1393/11/9 و 16:36 دقيقه ارسال شده.

    جالب بود

  • سامانه پیامک گفته: سامانه پیامک مي‌گه:
    اين نظر در تاريخ 1393/4/20 و 3:57 دقيقه ارسال شده.

    با سلام خدمت شما مدیر محترم

    برای داشتن یک سامانه حرفه ای و رایگان همین حالا اقدام نمائید. سامانه sms5002.ir به شما یک پنل پیامک کاملا اختصاصی رایگان می دهد با این سامانه پنل ارتباطی جدیدی بین سایت و کاربران خود آغاز کنید. برای فعال سازی همین حالا اقدام نمائید.

    جهت ثبت نام به آدرس زیر مراجعه نمائید

    sms5002.ir/register.php

  • سعید گفته: سعید مي‌گه:
    اين نظر در تاريخ 1393/4/17 و 22:25 دقيقه ارسال شده.

    سلام بسیار زیباست دکتر . ممنون

بخش نظرات براي پاسخ به سوالات و يا اظهار نظرات و حمايت هاي شما در مورد مطلب جاري است.
پس به همين دليل ازتون ممنون ميشيم که سوالات غيرمرتبط با اين مطلب را در انجمن هاي سايت مطرح کنيد . در بخش نظرات فقط سوالات مرتبط با مطلب پاسخ داده خواهد شد .
شما نيز نظري براي اين مطلب ارسال نماييد:
نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی